نفس وامیدوزندگیم......ERMIYA

فقط ارمیا

وقتی راه رفتن آموختی، دویدن بیاموز. و دویدن که آموختی ، پرواز را.

راه رفتن بیاموز، زیرا راه هایی که می روی جزیی از تو می شود

و سرزمین هایی که می پیمایی بر مساحت تو اضافه می کند.

دویدن بیاموز ، چون هر چیز را که بخواهی دور است

و هر قدر که زودباشی، دیر.

و پرواز را یاد بگیر نه برای اینکه از زمین جدا باشی،

برای آن که به اندازه فاصله زمین تا آسمان گسترده شوی.

من راه رفتن را از یک سنگ آموختم ، دویدن را از یک کرم خاکی

و پرواز را از یک درخت.

بادها از رفتن به من چیزی نگفتند،

زیرا آنقدر در حرکت بودند که رفتن را نمی شناختند!

آهوان ، دویدن را یادم ندادند زیرا آنقدر دویده بودند که دویدن را

از یاد برده بودند.

کبوتران نیز پرواز را به من نیاموختند، زیرا چنان در پرواز خود غرق بودند

که آن را به فراموشی سپرده بودند!

اما سنگی که درد سکون را کشیده بود،

رفتن را می شناخت و کرمی که در اشتیاق دویدن سوخته بود،

دویدن را می فهمید و درختی که پاهایش در گل بود، از پرواز بسیار می دانست!

آنها از حسرت به درد رسیده بودند و از درد به اشتیاق و از اشتیاق به معرفت.

***

وقتی رفتن آموختی ، دویدن بیاموز. ودویدن که آموختی ، پرواز را.

راه رفتن بیاموز زیرا هر روز باید از خودت تا خدا گام برداری.

دویدن بیاموز زیرا چه بهتر که از خودت تا خدا بدوی.

و پرواز را یادبگیر زیرا باید روزی از خودت تا خدا پر بزنی.

موضوعات مرتبط: حرفای قشنگ

نوشته شده در چهارشنبه 30 مهر1393ساعت 10:9 توسط مامان ارمیا|


امیدلحظه هام


:ادامه مطلب:
نوشته شده در چهارشنبه 13 فروردین1393ساعت 0:19 توسط مامان ارمیا|

موضوعات مرتبط: حرفای قشنگ

نوشته شده در یکشنبه 10 فروردین1393ساعت 0:14 توسط مامان ارمیا|



پدرم میگفت:

محبتت را به برگ ها سنجاق مزن

که باد با خود می بَرد...

محبتت را به آب جویی بریز

که با ریشه ها عجین شود...

ریشه ها هرگز اسیر باد نیست...

                              

                          مادرم میگفت:

                          پروانه ی محبتت را

                          به تار عنکبوتی بینداز که سیر نباشد...

                          محبتت را به خانه ی دلی بنشان

                          که خیال بیرون شدن ندارد...


                                                   و یاد معلمم بخیر...

                                                   هر وقت به آخر خط میرسیدم میگفت:

                                                   نقطه سر خط...

                                                   مهربان تر از خودت

                                                   با دیگران باش...

موضوعات مرتبط: خاطره

نوشته شده در یکشنبه 10 فروردین1393ساعت 0:13 توسط مامان ارمیا|

AxGiG,عکس گیگ پایگاه آپلود عکس ویژه وبلاگنویسان

موضوعات مرتبط: فهمیدنی

نوشته شده در یکشنبه 10 فروردین1393ساعت 0:10 توسط مامان ارمیا|


کسی ما را نمی پرسد کسی ما را نمی جوید

کسی تنهایی مارا نمی گرید


دلم در حسرت یک دست

دلم در حسرت یک دوست


دلم در حسرت یک بی ریای مهربان ماندست

و اما با توام ای آنکه بی من مثل من تنهای تنهایی

کدامین یار ما را می برد تا انتهای باغ بارانی

کدامین آشنا آیا به جشن چلچراغ عشق مهمان میکند ما را

بگو ای دوست

بگو ای آنکه بی من مثل من تنهای تنهایی

تو که حتی شبی را هم به خواب من نمی آیی

تو حتی روزهای تلخ نامردی

نگاهت التیام دستهایت را دریغ از ما نمیکردی

من امشب با تمام خاطراتم با تو هم خواهم گفت

من امشب با تمام کودکیهایم برایت اشک خواهم ریخت

من امشب دفتر تقویم عمرم را به دست عاصی دریای ناآرام خواهم داد

همان دریا که میگفتی

که بغض شکوه هایم از گلویش موج خیزش زخم برمیداشت

بگو ای دوست بگو ای آنکه بی من مثل من تنهای تنهایی

کدامین یار ما را می برد تا انتهای باغ بارانی

موضوعات مرتبط: درددل

نوشته شده در یکشنبه 10 فروردین1393ساعت 0:7 توسط مامان ارمیا|


گيرم که باخته ام !!!
اما کسي جرات ندارد به من دست بزند
يا از صفحه بازي بيرونم بيندازد،
شوخي نيست من شاه شطرنجم !!!
تخريب مي کنم آنچه را که نمي توانم باب ميلم بسازم...
آرزو طلب نميكنم، آرزو ميسازم...
لزومي ندارد من هماني باشم که تو فکر مي کني ،
من هماني ام که حتي فکرش را هم نمي تواني بکني ...
لبخند مي زنم و او فکر ميکند بازي را برده ،
هرگز نمي فهمد با هر کسي رقابت نمي کنم...
زانو نمي زنم، حتي اگر سقف آسمان ،
کوتاهتر از قد من باشد ! زانو نمي زنم،
حتي اگر تمام مردم دنيا روي زانوهايشان راه بروند !
من زانو نمي زنم... درگير من نشو، همـدم نميشوم...
من مسئول حرفها و رفتارهايم هستم،
اما مسئول برداشت شما از آنها نيستم...

موضوعات مرتبط: درددل

نوشته شده در یکشنبه 10 فروردین1393ساعت 0:4 توسط مامان ارمیا|



من عقابی بودم که نگاه یک مار سخت آزارم داد بال بگشودم و سمتش رفتم از زمینش کندم به هوا آوردم آخر عمرش بود که فریب چشمش سخت جادویم کرد در نوک یک قله آشیانش دادم که همین دل رحمی چه به روزم آورد عشق جادویم کرد زهر خود بر من ریخت از نوک قله به زمین افتادم تازه آمد به یادم من عقابی بودم

بر فراز یک کوه آشیان خود را به نگاهی دادم...

موضوعات مرتبط: فهمیدنی

نوشته شده در یکشنبه 10 فروردین1393ساعت 0:3 توسط مامان ارمیا|


برنده شدن همیشه به این معنی نیست

که اولین باشی ،

 بلکه بدین معنی است

 که بهتر از قبل عمل کرده باشی !

موضوعات مرتبط: فهمیدنی

نوشته شده در یکشنبه 10 فروردین1393ساعت 0:1 توسط مامان ارمیا|


یادت باشه همیشه خودت را بندازی تا بگیرنت
اگه خودت را بگیری میندازنت !

موضوعات مرتبط: فهمیدنی

نوشته شده در یکشنبه 10 فروردین1393ساعت 0:0 توسط مامان ارمیا|


اگر وقت خود را بیش از حد صرف بودن با کسی کنید

که با شما مانند یک گزینه رفتار می کند ،

 شانس یافتن کسی که با شما

مانند یک اولویت رفتار می کند

 را از دست می دهید !

موضوعات مرتبط: فهمیدنی

نوشته شده در شنبه 9 فروردین1393ساعت 23:59 توسط مامان ارمیا|


خوشبختی یعنی قلبی را نشکنی ،

دلی را نرنجانی ،

 آبرویی را نریزی

 و

 دیگران از تو آسیبی نبینند . . .


حالا  ببین چقدر خوشبختی !

موضوعات مرتبط: فهمیدنی

نوشته شده در شنبه 9 فروردین1393ساعت 23:58 توسط مامان ارمیا|


هیچوقت قرص هایی که حال آدم راخوب می کنند،

جای خوب هایی که دل آدم راقرص می کنند

نخواهند گرفت

موضوعات مرتبط: حرفای قشنگ

نوشته شده در شنبه 9 فروردین1393ساعت 23:57 توسط مامان ارمیا|

حـــکایـت زنـــدگی مـا شـده مــثـل دکــمـه ی


پـــیـراهـن


اولــی رو کـه اشــتـبـاه بـــسـتی ،


تــا آخـــرش اشـــتـبـاه مـــیـری !



بــــدبـخـتـی ایــنـه کـه ؛


زمــانی بـه اشـــتـباهـت پـــی می بـری



کـه رســیـدی بـه آخــــرش

موضوعات مرتبط: حرفای قشنگ

نوشته شده در شنبه 9 فروردین1393ساعت 23:56 توسط مامان ارمیا|


آن هایی که در زندگیت نقشی داشته اند

 را دوست بدار

نه آن هایی که برایت نقش بازی کرده اند .

موضوعات مرتبط: حرفای قشنگ

نوشته شده در شنبه 9 فروردین1393ساعت 23:55 توسط مامان ارمیا|

سلام


:ادامه مطلب:

موضوعات مرتبط: خاطره

نوشته شده در شنبه 9 فروردین1393ساعت 23:17 توسط مامان ارمیا|


سلامممممم مردکوچک من


دلتنگتم همیشه وهرلحظه


:ادامه مطلب:
نوشته شده در شنبه 2 فروردین1393ساعت 23:37 توسط مامان ارمیا|

از خــــدا پرسیـــدم: اگـــر در ســـرنوشتـــــ مـــا


همـــه چیـــز را از قبــــل نوشتـــه ای


آرزو کـــردن چــــه ســــود دارد؟!


گفت : شایــ ـــد در سرنوشتــــتـــ نــوشتـــــه باشـــــم هر چه آرزو کنی !

موضوعات مرتبط: فهمیدنی

نوشته شده در سه شنبه 15 بهمن1392ساعت 23:57 توسط مامان ارمیا|


تعداد
صورت مسأله را تغيير نمي دهد
حدس بزن
چند بار گفته ايم و شنيده نشده ايم
چند بار شنيده ايم و
باورمان نشده است
چند بار ؟

پدرم مي گفت :
پدر بزرگ ات ، دوستت دارم را
يک بار هم به زبان نياورد
مادر بزرگ ات اما
يک قرن با او عاشقي کرد

موضوعات مرتبط: فهمیدنی

نوشته شده در سه شنبه 15 بهمن1392ساعت 23:52 توسط مامان ارمیا|

تو نهایت آرامش منی..

دستانت تجسم عشق و نوازش اند…

نگاهم که میکنی

لبخند که میزنی


از سقف سرد شب ،

روشنی می چکد..آری

تو نهایت آرامش منی..

نمایش احساس با عکس - شماره 17

موضوعات مرتبط: فهمیدنی

نوشته شده در سه شنبه 15 بهمن1392ساعت 23:51 توسط مامان ارمیا|

نازنینم



  • گاهی دلت بهانه های میگیرد که خودت انگشت به دهان میمانی.....

  • گاهی دلتنگی های داری که فقط باید فریادشان بزنی اما سکوت میکنی....

  • گاهی بشیمانی از کرده وناکرده ات....

موضوعات مرتبط: حرفای قشنگ

نوشته شده در سه شنبه 15 بهمن1392ساعت 23:47 توسط مامان ارمیا|

سلام زاغول مامان/قربون چشمهای سبزیشمیت برم که پرازاحساسه


:ادامه مطلب:

موضوعات مرتبط: خاطره

نوشته شده در پنجشنبه 16 آبان1392ساعت 16:23 توسط مامان ارمیا|

sلام فانوس زندگی من
:ادامه مطلب:
نوشته شده در سه شنبه 16 مهر1392ساعت 17:7 توسط مامان ارمیا|

خیلی کم می خندیم

خیلی تند رانندگی میکنیم 

خیلی زود عصبانی می شویم

تا دیر وقت بیدار میمانیم

خیلی خسته از خواب برمیخیزیم 

خیلی کم مطالعه می کنیم

اغلب اوقات تلویزیون تماشا می کنیم

و خیلی به ندرت دعا می کنیم ...

زندگی ساختن را یاد گرفته ایم ، اما نه زندگی کردن را ...

تنها به زندگی ، سال های عمر را افزوده ایم و نه زندگی را

به سال های عمرمان ، فضای بیرون را فتح کرده ایم ، اما نه

فضای درون را ، ما اتم را شکافته ایم ، اما نه تعصب خود را 

عجله کردن را آموخته ایم و نه صبر کردن را ،

درآمدهای بالاتری داریم ، اما اصول اخلاقی پایین تر 

اکنون زمان غذاهای آماده ، اما دیر هضم است

مردان بلند قامت اما شخصیت های پست

سودهای کلان اما روابط سطحی  ...

این راه ها که میرویم راه هست یا بیراهه ؟!

موضوعات مرتبط: فهمیدنی

نوشته شده در چهارشنبه 20 شهریور1392ساعت 9:51 توسط مامان ارمیا|

خدایا دنیایت آنقدر کوچک است که که قلب کوچکم در آن جای نمیگیرد


آنقدر کم عمق است که ژرفای خیالم در آن نمیگنجد


پس چطور توقع داری در این بی ارزش جای بهترین باشم جایی که برای روحم و فکرم زیاد کوچک


است.

موضوعات مرتبط: درددل

نوشته شده در سه شنبه 19 شهریور1392ساعت 12:57 توسط مامان ارمیا|

دل من تـنها بـود ،



دل من هرزه نـبـود ...




دل من عادت داشـت ، که بمانـد یک جا ...



به کجا ؟!



معـلـوم است ، به در خانه تو !



دل من عادت داشـت ،



که بمانـد آن جا ، پـشـت یک پرده تـوری



که تو هر روز آن را به کناری بزنی ...



دل من ساکن دیوار و دری ،



که تو هر روز از آن می گـذری .



دل من ساکن دستان تو بود



دل من گوشه یک باغـچه بـود



که تو هر روز به آن می نگری



راستی ، دل من را دیـدی ...؟!!

موضوعات مرتبط: حرفای قشنگ

نوشته شده در سه شنبه 19 شهریور1392ساعت 12:56 توسط مامان ارمیا|


عشق یعنی با غم الفت داشتن

      سوختن با درد نسبت داشتن

          عشق دریک جمله یعنی انتظار

              انتظار روز رجـــعت داشتن

                   عشق یعنی مستی و دیوانگی

                        عشق یعنی در جهان بیگانگی

                              عشق یعنی شب نخفتن تا سحر

                                   عشق یعنی سجده ها با چشمان تر

                                        عشق یعنی سر به در آویختن

                                عشق یعنی اشک حسرت ریختن

                        عشق یعنی در جهان رسوا شدن

               عشق یعنی مست و بی پروا شدن

       عشق یعنی سوختن یا ساختــن

 عشق یعنی زندگی را باختن

     عشق یعنی انتـــظار و انتـــظار

        عشق یعنی هرچه بینی عکس یار

             عشق یعنی دیـده بر در دوختـن

                 عشق یعنی در فراقش سوختن

                       عشق یعنی لحظه های التهاب

                          عشق یعنی لحظه های ناب ناب

                                عشق یعنی با پرستو پر زدن

                                    عشق یعنی آب بر آذر زدن

                                        عشق یعنی سوز نی آه شبان

                                  عشق یعنی معنی رنگین کمان

                           عشق یعنی با گلی گفتن سخن

                       عشق یعنی خون لاله بر چمن

               عشق یعنی شعله بر خرمن زدن

       عشق یعنی رسم و دل برهم زدن

عشق یعنی یک تیمم یک نماز

         عشق یعنی عالمی راز و نیاز

                عشق یعنی چون محمد پا به راه

                     عشق یعنی همچو یوسف قعر چاه

                           عشق یعنی بیستون کندن به دست

                                عشق یعنی زاهد اما بت پرست

                                     عشق یعنی همچومن شیدا شدن

                        عشق یعنی قلــه و دریا شدن

                 عشق یعنی یک شقایق غرق خون

            عشق یعنی درد ومحنت دردرون

       عشق یعنی یک تبلور یک سرود

عشق یعنی یک سلام و یک درود

        عشق یعنی جام لبریز از شراب

               عشق یعنی تشنگی یعنی سراب

                     عشق یعنی حسرت شبهای گرم

                           عشق یعنی یاد یک رویای نرم

                               عشق یعنی غرقه گشتن در سراب

                                     عشق یعنی حلقه های بی حساب

                      عشق یعنی تا ابد بی سرنوشت

               عشق یعنی آخــرخط بهـشــت

          عشق یعنی گم شدن در لحظه ها

      عشق یعنی آبـی بی انتـــها

عشق یعنی زرد تنها و غریب

      عشق یعنی سرخی ظاهر فریب

          عشق یعنی تکیه بر بازوی باد

               عشق یعنی حسرتت پاینده باد

                    عشق یعنی هرزمان تنها شنیدن نام او

                        عشق یعنی هرچه گفتن هرچه کردن

موضوعات مرتبط: حرفای قشنگ

نوشته شده در دوشنبه 18 شهریور1392ساعت 12:16 توسط مامان ارمیا|

دلم که مهمون نمیخواست کی گفت که مهمونم بشی؟

کی گفت بیای تو قلبم و مهمون ناخونده بشی؟

کی گفت منو صدا کنی با اون چشات نگاه کنی

قلبم و از جا بکنی بعدش اونو رها کنی

کی گفت یواشکی بیای تو قلب من پا بذاری

کی گفت بری و تا ابد رد پاتو جابذاری

کی گفت منو شکار کنی شکارت و رها کنی

صیدت و تنها بذاری صید دیگه شکار کنی

کوه غرور بودم کی گفت بیای و مجنونم کنی

کی گفت که تو حصار غم اسیر و زندونم کنی

کی گفت که عاشقم کنی زار و پریشونم کنی

کی گفت که از عاشق شدن منو پشیمونم کنی

کی گفت که از چشای من خواب و بدزدی و بری؟

کی گفت پریشونم کنی٬ کی گفت بری؟کی گفت بری؟

موضوعات مرتبط: حرفای قشنگ

نوشته شده در دوشنبه 18 شهریور1392ساعت 12:14 توسط مامان ارمیا|

موضوعات مرتبط: فهمیدنی

نوشته شده در پنجشنبه 14 شهریور1392ساعت 11:7 توسط مامان ارمیا|

می دانم که با من نیستی!

پرازگلایه ام از این همه انتظار

پر ازاشکم از این همه نبودن

و پر از شبم از این همه رفتن

باز هم اشتباه کردم!

همیشه کسی که اشتباه می کند من هستم

وکسی که می رود تو هستی

نمی دانم!

نمی دانم چرا سهم من از این عشق

همیشه بغض و ماتم است

و دنیایی حرف های نگفته

نمی دانم

چرا هر چه می نویسم باز هم تاریکم

چرا هرچه می پرسم باز هم غمگینم

نمی دانی چقدر می شکنم

وقتی که تو حرف نمی زنی

و چقدر این سکوت تو...

نمی دانی چقدر از علامت سوال

از سفیدی کاغذ و بغض فروخورده

دلم می گیرد

می دانم که با من نیستی و

هیچ وقت با من نبودی



موضوعات مرتبط: درددل

نوشته شده در پنجشنبه 14 شهریور1392ساعت 11:7 توسط مامان ارمیا|



      قالب ساز آنلاین